X
تبلیغات
2zari - نقد شعر معاصر

2zari

دو زار شعر ناحساب

نقد شعر معاصر

دوستان شاعرم سلام

الوعده وفا

برای علاقه مندان به مطالعه نقد شعر معاصر ......

سوژه این مقاله را که دوست خوبمان نوشته خود بیان کننده توانایی ها وظرفیت هایی است که شعر آن را به دوش می کشد. شعر تاثیر گذار شاید اشاره ای باشد به سیر جریان های نو ادبی و بحث های محتوایی و ساختاری آن.

به هر حال باید دید که این سیر سر در گم راه به کجا پیدا دارد.

 

شعر چگونه تاثیر می گذارد؟

 

فرهاد عرفانی - مزدک

 

 

-برای اینکه بتوانیم به شعر بپردازیم ، پیش از هر چیز ، باید تصویری روشن از پدیده ای کلی تر ، که شعر زیرمجموعهء آن است ، داشته باشیم. این پدیده چیزی نیست جز هنر !

 از همان زمانیکه بشر شروع کرد به نقاشی کردن روی دیوار غارها ، در کنار همهء انگیزه هائی که می توانست برای اینکار وجود داشته باشد (( مثل انتقال عناصری که مشغولیت زندگی روزمره اش بود ، یا مقابله با هراسی که از ناتوانی اش در مقابل طبیعت نشأت می گرفت و ... یا حتی سرگرمی و گذراندن اوقات فراغت در شبهای طولانی ِ تنهائی )) ، به چیزی هم می توانست فکر کند ، که تمامی انگیزه های فوق را جمع می بست. آن چیز، انتقال احساس بود . اینکه بشر از کی و چگونه به این مفهوم کلی (( یعنی هنر )) دست یافت ، روشن نیست ، اما این روشن است که ، این عنصر محوری در زندگی بشر ، و در همه دوران ، طبیعتا نمی توانسته است به عنوان یک پدیدهء متفاوت از دیگر پدیده ها ، شناخته شده نباشد.

 با وجود تمامی تعاریفی که تا کنون از هنر داده شده ، آنچه را می توان بوضوح ، به عنوان عنصری از عناصر ، و محور ، مجزا کرد ، چیزی نیست جز یک خصوصیت : (( برانگیزاندن ! )) . به تعبیر دیگر، آنچه این پدیده را از تمامی حوزه های دیگر معرفت جدا می کند ، خصوصیت برانگیزانندگی آن است. اینکه قادر است به عنوان یک پدیدهء ثانوی ، همان حسی را تولید کند ، که هنرمند را برانگیخته است. پدیدهء تاثیرگذاری ، جانمایهء اصلی هنر است. بی آنکه بخواهیم فعلأ به جنبه های ارزشی ، و مثبت و منفی بپردازیم ، می توانیم بپذیریم که : (( هر اثر اگر برانگیزاند ، هنر است )) .

با این تعریف ، شعر ، به عنوان یکی از شاخه های اصلی درخت هنر ، نباید فاقد این عنصر اصلی باشد. اما شعر ، به عنوان یک پدیدهء کلامی ، چگونه می تواند دارای این خصوصیت شود. این نکته ، همان نکتهء اصلی در شکل گیری شخصیت شعری و محصول شاعرانه است.

 قبل از هر چیز ، باید توجه کنیم که هر چه شعر انجام می دهد ، پیش ، و بیش از هر چیز ، توسط (( واژه )) صورت می پذیرد. پس (( واژه )) مادهء اولیه و شمارهء یک است . اما واژه ، به خودی خود ، معرف شعر نیست. خشتی است که با توجه به جنس آن ، جایگاه آن ، استحکام آن ، و زاویهء قرارگرفتن آن در ساختمان شعر ، می تواند و باید که مسئولیت خود را در مجموعهء کارکرد ِ تاثیر گذاری ، به انجام رساند.

عنصر دوم ، جمله است. یعنی یک ردیف خشت ِ هم اندازه ، هم تراش ، و هم توان ، که قادر است یک تصویر ِ ِ حداقل ، مانند یک ردیف خشت در یک دیوار ، ایجاد کند.

 عنصر سوم هماهنگی و تناسب است. این عنصر ، هم سازندهء شکل شعر است ، هم آن پدیدهء بنیانی است که از آن به عنوان موسیقی کلام یاد می کنند. آنچه شعر را از غیر شعر مجزا می کند ، و همچنین آن را به عنوان یک اثر هنری ، از انواع دیگر هنر ، متمایز می سازد ، همین عنصر است. در اینجاست که شعر به عنوان یک هنر ِ کلامی ، از انواع دیگر هنر کلامی ، همچون نثر ، جدا شده ، و شخصیت مستقل می یابد. اگر چه نثر نیز دارای عنصر هماهنگی  ، و تناسب است. اما نوع آن خطی است ، نه هندسی ! ضرب آهنگ ، در نثر نوسان ندارد ، واگر دارد ، تکرار نمیشود ، یعنی از ریاضی هجائی و یا توازن اصوات کوتاه و بلند در واحد کلامی ، پیروی نمی کند ، بنابر این ممکن است القاء آهنگ و موسیقی کند ، ولی القاء وزن نمی کند ، اما در شعر ، هم تکرار می شود ، و هم از نوسان ِ متوازی و متوازن (( مانند عروض )) و یا نامتوازی و متقاطع ولی متوازن (( مانند شعر نیمائی )) برخوردار است.

 پس سه عنصر اصلی هنر کلامی ، د رنوع شعر ؛ واژهء مضمونی ، جملهء تصویری ، و تناسب ِ متوازن است. شعر برای اینکه بتواند به عنوان یک پدیدهء هنری ، به وظیفهء اصلی اش , یعنی تاثیر گذاری و تحریک احساسات ، در سمت و سوئی مشخص ، عمل کند ، باید قادر باشد با کاربست سه عنصر فوق الذکر آنچنان شکلی و تصویری ایجاد نماید ، که محرکهای عصبی ِ مخاطب را ، متوجهء تصویری قرینه نماید. به عبارت ساده تر: سخن کز دل برآید - نشیند لاجرم بر دل ! هنر شاعر در آن است که با کاربست عناصر فوق ، قادر به ساختن آنچنان تصویری باشد ، که قادر بوده است احساسات خود او را تحریک کرده ، در او ایجاد شور نماید.

 اما نکته ای بس با اهمیت که در اینجا باید مد نظر قرار گیرد ، این است که تصویر ِ محرک شاعر ، دقیقأ همان تصاویر محرک مخاطب نیست، چرا که عناصر ِ تصویر اولیه ، از گذرگاه ذهن شاعر ، یعنی تصورات وی ، عبور کرده است. پس تصویر شعری ، تصویر محرک شاعر ، بعلاوه تصورات وی است . اتفاقا آنچه باعث می شود مخاطب اغلب این سوال را با شگفتی بپرسد که : (( چگونه این شاعر توانسته است چنین شعری بسراید ؟ )) نیز ، همین نکته است. این نکته که همهء مردم عادت دارند ، تصاویر ِ دریافتی را ، د رکنار تصورات خود ارائه دهند ، اما شاعر، آن دو را درآمیخته ، تصویری دیگر می سازد.

 اگر شاعر درچگونگی ِ استفاده از عناصر اصلی توانا باشد ، قادر  خواهد بود محرکهای اولیه را ، در جمع  بست با محرکهای ثانویه ، تبدیل به محرکهای نوینی نماید  که ، احساسات را با توان بیشتری به حرکت وادارد. همانگونه که شما وقتی دست خود را در کنار بخاری می گیرید ، اعصاب ، تحریک شده ، عکس العمل نشان می دهند ، واژه ها ، جملات و شکل بکارگیری آنها باید چنان باشند که همان تحریک را ، اینبار از طریق چشم و گوش انجام دهند ، چرا که شعر ؛ هنر انتقال احساس از طریق کلام ِ موزون است. همانگونه که نثر ؛ هنر انتقال اندیشه از طریق کلام ِ منثور است. درست است که در هر دو هنر (( اندیشه و احساس )) با هم بکار گرفته می شود. اما در شعر (( احساس )) مقدم است و در نثر (( اندیشه )). در شعر ، هنر ِ چگونگی ِ برانگیختن حس ، شکل را می سازد. در نثر ، هنر چگونگی بیان اندیشه ، سازندهء شکل است.

  به این مثال توجه فرمائید : ( چشم مخصوص تماشاست ، اگر ، بگذارند          خندهء پنجره زیباست ، اگر ، بگذارند          غضب آلوده نگاهم مکنید ای مردم          دل من مال شماهاست ، اگر ، بگذارند ) - محمود اکرامی.

 پس تفاوت اصلی شعر و نثر، در شکل بیان اندیشه و احساس و مسالهء تقدم و تاخر هر کدام است ، نه هیچ چیز دیگر!!

 شعر از طریق اولویت بیان احساس ، در شکل خود تاثیر می گذارد ، و نثر ، از طریق اولویت بیان مضمون خود.

و اما این ساخت ِ تاثیرگذار، از چه مکانیزمی پیروی می کند ؟ من  نمی خواهم چیز تازه ای بگویم. چیزهائی را می گویم ، که همه می دانید. فقط قصدم این است که مجموعه ای از تصاویر پراکنده را کنار هم بگذارم ، بلکه  بتوانیم تماشاگر منظره ای باشیم.

 همانطور که می دانید ، اساس شعر بر احساس استوار است. اما حس چیست؟

 حس ، همان تحریک عصبی است. یعنی زمانی شما چیزی را احساس می کنید که ، اعصابتان تحریک شده باشد.  حالا این اعصاب ممکن است مربوط به چشم شما باشد ، یا گوشتان ، یا پوستتان ، یا... ، در هر صورت فرقی نمی کند. محرک ، با تحریک سلولهای عصبی شما و سپس فعل و انفعالات شیمیائی ِ بین سلولهای عصبی ، و ایجاد الکتریسیته ، پیامی عصبی را به مغز شما ارسال می کند. این مکانیسم سادهء حس کردن چیزی در محیط است. این پیامها وقتی به مغز می رسد ، در آنجا تجزیه و تحلیل شده ، و دسته بندی می شود ، و هر کدام در پرونده ای خاص قرار می گیرد. اگر این پیامها به لحاظ طول موج و فرکانس هماهنگ  باشد و یا بهتر بگویم (( متناسب باشند )) و از یک منبع صادر شده باشد ، ایجاد تصویر می کند ( شدت و حدت محرکها ، نقشی تعیین کننده ، در گزینش تصاویر ، توسط مغز دارند ). تصویری که ، باز هم ، مغز این قابلیت را دارد که آن را با دیگر تصاویر ، از پرونده های دیگر تطبیق داده ، و یا تفکیک کند ، و منظری جدید تولید کند ، این عمل ، همان بازتولید تصویر است ، که در عناصر ، با تصویر اولیه ، از یک خانواده است ، ولی در آرایش عناصر ، با آن تفاوت دارد ، همانند اتفاقی که در ترکیب و یا تجزیهء عناصر آلی ، با آن روبرو هستیم.

 ما ، بطور طبیعی ، در شبانه روز ، چه در خواب و چه بیداری ، میلیونها و بلکه میلیاردها بار این کار را ، خودآگاه و یا ناخودآگاه  ( مانند وقتی که درخواب هستیم) انجام میدهیم.

 هر چه محرکهای عصبی ، از قدرت ، انسجام ، و تمرکز بیشتری برخوردار باشند ، به همان میزان گیرنده های ما بیشتر تحریک شده ، تاثیر : عمیق تر ، و عکس العمل : سریعتر است. گاهی اوقات ، و در ارتباط  با علوم انسانی ، بیشتر اوقات ، تحریک ِ شرطی ِ اعصاب ، و عمل حسی ، و عکس العمل متناسب با آن ، جایگزین ِ عامل واقعی ، و یا محرک واقعی ، می شود ، مثل احساسی که از شنیدن کلمهء (( مرگ )) در شما بوجود می آید ، بی آنکه ، بواقع ، مرگی اتفاق افتاده باشد.

پس بنابراین ، کلمات ، محمل ِ انتقال احساسات ، در یک فرایند شرطی ، و در واقع محرکهائی هستند که ، با توجه بر میزان تاثیری که بر گیرنده های عصبی ِ مخاطب می گذارند ، همزمان ، هم ایجاد ِ  احساس  می نمایند ، و هم ایجاد ِ تصویر. که البته دو عامل (( محرکهای ناشناخته در هر زبان )) و (( فرهنگ ِ محرکها ، که انباشتی از محرکهای تاریخی ، سنتی ، اعتقادی و طبیعی هستند )) را ، در کنار ِ محرک اصلی ، باید ملحوظ داشت.

 شعر ، پیش از آنکه یک فرآیند ذوقی باشد ، یک فرآیند علمی است . یعنی از مکانیسم مشخص تجربی ، منطبق بر ساختار فیزیکی - شیمیائی و بیولوژیک پیروی می کند .

زیر نویس :

 

1 - همانگونه که کلماتی همچون قره قوروت ، لواشک ، آلو ، یا  تمر هندی ، می توانند عامل شرطی محرک اعصاب و سپس ترشح بزاق در دهان باشد ، واژه ها ، ترکیبات ، توصیفات ، استعارات و تصاویر نیز می توانند ضمن بازی همین نقش ، با ایجاد تغییرات شیمیائی ، هورمونی و یا فیزیکی ( به عنوان مثال در مویرگها و رگها  (( بخاطر آورید موقعیت رگهایتان و فشار خون را هنگامیکه کلماتی توهین آمیز می شنوید ! )) ) ، موقعیت حسی را در درون انسان ، در هم ریخته ، به منظور خود ، یعنی انقباض و یا انبساط خاطر ، دست یابند.

 

2- شعر ، محل تلاقی سه هنر موسیقی ( در اینجا / وزن ) ، نقاشی و روایت است. شکل در شعر ، زائیدهء کاربست و هماهنگی بین این سه عنصر است . ( چگونگی آن را در مقالات بحثی در  ماهیت شعر و ظرفیتهای بیانی آن و همچنین مقالهء مبانی نظری شکل در شعر ، توضیح داده ام ) . حذف هر یک از این عناصر ، از ترکیب شکل ، مفهوم شکل را در شعر القاء نمی کند !

 دقت شود که مفهوم شکل در شعر، با شکل در سایر پدیده ها تفاوت دارد. در هر  پدیده ای ، شکل ، بسته به کارکرد آن پدیده ، ساختار مخصوص به خود را داراست و از اجزای مخصوص خود برخوردار است ( نظریهء سیستمها ! ). به عنوان مثال هنگامیکه صحبت از شکل ، در رابطه با یک (( لیوان )) می شود ، پیش از هر چیز (( فیزیک )) لیوان تداعی می شود. فیزیکی که شامل ابعاد ، اندازه ، مقدار ، رنگ و ... است. بنابراین ، خواننده باید متوجه باشد که د رمباحث هنری و مقولات نظری ، مفاهیم ، از ساخت و بافت و ساختار نظام مند خود ، پیروی می کنند.

 بر این اساس ، هنگامیکه می گوئیم تفاوت شعر و نثر در شکل آن است ، قصدمان نفی رابطهء دیالکتیکی شکل و محتوا ، یا به تعبیری دقیق تر شکل و ((  موضوع - معنا - مضمون - انگیزه )) نیست. چرا که در تدقیق نظری ، لازم است بر اساس نظریهء سیستم ها ، هر سیستم به نظام خرد خود تقسیم شده ، نظام درونی آن، کشف ، و رابطهء آن با سیستم بزرگتر مشخص شود. بنابر این ، هدف در اینجا روشن کردن ساختار آن سیستم و نظامی است که مفهوم شکل را روشن می سازد.

 تا اینجا متوجه شدیم که سه عنصر اصلی موسیقی ، نقاشی و روایت ، یا به زبان دیگر موسیقی ، تصویر ، داستان ، که هر کدام ، بر پایهء موزیک کلام و ترکیب ، تشبیه و استعاره و اندیشه ، معنا می یابند ، باید در یک زنجیرهء کلامی قرار گیرند تا قادر باشند ، ما را متوجهء نوعی از نوشته کنند ، که شعرش می خوانیم. در حالیکه در نثر ، شکل از این قاعده پیروی نمی کند. در نثر ، هنرمند موظف نیست که عنصر موسیقی و یا نقاشی را در ساختار خود ، الزاما دخالت دهد و یا اگر دخالت دارد ، نقش مسلط بدان بخشد. اگرچه برخی نویسندگان از سبکهائی پیروی می کنند که این دو عنصر را (( البته نه دقیقا مانند شعر )) بکار می گیرند ، مانند قدمای ما در نثر مسجع ، اما اینها آرایه های کلامی است ، نه ساختار کلامی. این عناصر، در شکل شعر ،آرایه نیست ، که جزئی از ساختار است. بر خلاف نثر، که تنها بر پایه روایت استوار است ! شعر تنها زمانی مفهوم می یابد و به عنوان هنری مستقل ، قابل عرضه است که سه عنصر فوق الزاما ، سازندهء شکل آن باشند.

 اکنون روشن می شود که ، وقتی می گوئیم : شعر با شکل می آغازد ، چرا که می خواهد ابتدا بر احساس انگشت گذارد ، ولی نثر با روایت و مضمون می آغازد ، چرا که می خواهد ابتدا بر اندیشه تاثیر گذارد ، یعنی چه ؟

طبیعتا ، هر دو نوع ادبی شعر و نثر ، در نتیجه ، هم احساس و هم اندیشه را ، بهم آمیخته ، در بر می گیرند ، اما خواننده ، در برخورد با این هنرها ، هنگامیکه با شعر روبرو می شود ، ابتدا تحت تاثیر آرایه های کلامی ، موسیقی ، تصاویر و تخیل  ( شکل ) قرار می گیرد و احساس می کند دارد یک شعر می خواند و آنهنگام ، هر چند بفاصله زمانی خارج از محاسبه ! به آنچه مورد نظر شاعر است ( مضمون ) ، می اندیشد. اما در نثر ، خواننده  و مخاطب ، از همان آغاز، با یک مضمون روبرو می شود ، که باید راجع به آن بیاندیشد ! و شاید ، تنها ، پس از پایان نوشتار است که (( در برخی موارد )) احساس می کند ، این نوشته ، دارای نوعی خاص از روش بکارگیری عناصر( سبک )  نیز بوده است !!

 

(( مهر 1381 ))

 

 

 

+ نوشته شده در  84/02/29ساعت 9  توسط من  |